توي يكي از ايستگاها يه پير مردي اومد تو ... يه فلوت توي دستش بود ... زياد جالب نمي زد البته ...
يعني 6-7 تا نت رو از بم به زير ميومد ، بعد تو يه پوزيسيون ديگه جوابشون رو ميداد ... ( نمي دونم مال فلوت رو همميگن پوزيسيون يا نه ؟! ولي خلاصه نت ها رو يه پرده عوض مي كرد و حالت سوال و جواب درست كرده بود !)
مدل خوبي رو انتخاب كرده بود به شرطي كه درست ادامش مي داد ... اينطوري كه يه سري نت خاص رو انتخاب كرده بود آدم رو خسته مي كرد....
خلاصه يه مدت زد ... بعد قطع كرد و زد زير آواز ... يه چيزي خوند كه تا حالا نشنيدم بودم ... انصافا" صدا داشت ... يه صداي بم كه راحت مي تونم بگم صداي چندين تا نت رو از تو صداش ميشنيدم ... و اين خيلي عاليه ... ! ديگه سيل پول بود كه به طرفش رفت ...
دوباره شروع كرد فلوت زدن كه يه پيرزن به قولي اهل دل از اونايي كه تو نگاهش هزارتا حرفه گفت بي خيال فلوت بشو و خودت بخون ... از هايده ... پير مرد گفت كه : هنردوستان عزيز ، آهنگي خواست از هايده كه براتون مي خونم ... همه براش دست زدن ... يه دونه از اون دست آدمايي كه رو اعصاب منن گفت : "دست نزنين ... شب عزاست " منم تو يه ثانيه به حالت :| در اومدم ... خلاصه ....
زد زير آواز ....
رفتم رفتم
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانۀ من
با یاد تو زنده ام عشقت بهانۀ من
پیدا شو ماه نو گاهی به خانۀ من
تا ریزد گل از رخت در آشیانۀ من
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم
آهم را میشنیدی به حال زارم میرسیدی
نازت را می خریدم تو ناز من را میکشیدی
به خدا که تو از نظرم نروی
چو روم ز برت ز برم نروی
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم
اگر مراد ما برآید چه شود
شب فراق ما سر آید چه شود
به خدا کس ز حال من خبر نشد
که به جز غم نصیبم از سفر نشد
نروی یک نفس ز پیش چشم من
که به چشمم به جز تو جلوه گر نشد
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم
و طبق معمول منو برد تو فكر ...
كاملا" ناخودآگاه نگاهم خيره مونده بود به پيرزن و صداي اون پير مرد رو گوش مي كردم و رفته بودم تو عالم خودم ...
وقتي به خودم اومدم كه موقع پياده شدن بود ... آخرين چيزي كه ديدم برق اشكي بود كه تو چشماي پيرزن معلوم بود و صداي بم مرد كه مي گفت :
رفتم و بار سفر بستم .......


