نمي دونم چطوري شروع كنم! دلخورم! منتظر بودم تا آلبوم آخ رو بشنوم... با انتظاري كه از نامجو داشتم فكر مي كردم بايد كار شاخي از آب در بياد... اما... "اصلا" " اون چيزي كه مي خواستم نبود... اصلا"... مخصوصا" شعراش... البته آهنگسازي آلبوم قوي بود... نمي دونم... اميدوارم اگر آلبوم جديدي داد و من "حوصله" كردم كه بگيرم ، مثل كاراي قبليش خوب باشه ... اصلا" انتظار نداشتم!
ديدم من هرسال راجع به اول مهر نوشتم ، بعد امسال اگه ننويسم اصلا" انگاري شب خوابم نميبره !
پس مي نويسم ( اصلا" انگار به من نيومده اين وبلاگو بزارم كنار ! )
اول اينكه آخرين نفري بودم كه رسيدم مدرسه طبق معمول ! :دي ! بعد سه ساعت توي 6 تا ليست گشتم و اسمم رو پيدا نكردم ، از آخر ديدم تو اولين ليست بودم و چشام آلبالو گيلاس چيده باز ! بعد يهو يكي رو اونور حياط ديدم .... اي خدا چقدر قيافش آشناس ... مينوش پازوكي ... يكي از دوستاي دوران راهنمايي ... البته خب رشتش تجربيه ! ... بعد همه ي اينا به كنار ... هي وسط حرفاش مي گفت دوستم هيوا ، دوستم هيوا .... منم اصلا" فكرشو نمي كردم كه آخه !... بعد گفت از نفيسه پرسيده بودم و گفته بود كه توام تو اين مدرسه اي ! به هيوا كه گفتم انقدر ذوق كرد ! ... گفتم مينوش ... منظورت از هيوا ، هيوا عبدهو كه نيست ؟! ... گفت چرا ! دقيقا" منظورم همونه ! ... فكر كنم صداي جيغم اونموقع گوش مديرم كر كرد ! ... دوستي كه توي دبستان باهاش بودم ... يه سال هم كه خونه هامون خيلي به هم نزديك بود رسما" صبح تا شب يا من پيش اون بودم يا اون پيش من ! ... دوباره بعد از اين همه سال پيداش كردم ... باورم نميشه ! ... خلاصه رفتيم توي سالن ( حدودا" 300 نفر ! ) هواي گرم و اينا ... ! مدير شروع كرد به صحبت ... منم يهو دلم واسه خانوم دهستاني تنگ شد ... چقدر وقته كه نديدمش ... همون حرفاي هميشگي كه گوشي نيارين ، ابرو بر ندارين ، درس بخونن و از اين جور چيزا ! يك ساعت بعدش رفتيم سر كلاس ...
قربونش برم اولين روز مدرسه رو كه با ديفرانسيل شروع شد !!! انگاري آدم داره كابوس مي بينه ! معلمه اومد تو و خلاصه شروع كرد به حرف زدن ... بعد از نيم ساعت معرفي و اينا و كلي حرف زدن گفت : خب ! به نام خدا ! خيلي سعي كردم نخندم !
زنگ دومش شيمي بود ... منم كه عاشق شيمي ... منتظر بودم يه آدمي بياد تو كه تا ميبينمش عاشقش بشم ! ... اما خب ... خورد تو ذوقم ! اول اينكه انتظار داشتم يه خانوم مو سفيد سن بالا ببينم ... كه خب ! فكر كنم بيشتر از 35-36 نداشت ! ... بعد هم مثل سگ ! نه از اون سگاي دوست داشتني ! چون بعضي از آدما با اين كه سگن ، ولي آدم خيلي دوستشون داره ! ولي اين از اون سگا بود كه با يه شيشه عسل هم ... اصلا" حيف اون عسل ! ... خلاصه اومد گفت من فلاني ام ( فاميلش يادم نيست ) خب ،من يه امتحان تعيين سطح ازتون مي گيرم ،20 دقيقه وقت دارين ! كاغذ داد ! ... منم كه از شيمي 3 هيچي يادم نبود ! بعد از 20 دقيقه با يه لبخند مليح ، پاسخنامه ي سفيدمو دادم دستش ! ... گفت واسه هفته ي بعد ازتون از واكنشاي كتاب 3 يه امتحان مي گيرم ( كه البته ميشه همين شنبه ! ) ... بعدم شروع كرد درس دادن ! :|
زنگ سوم هندسه تحليلي ! معلمش خيلي گوگولي بود ... اول معرفي و اينا ! بعدم شروع كرد درس دادن !...
زنگ چهارم هم فيزيك ... بد نبود معلمش !اونم مثل معلم تحليلي !
***
2.15 زنگ خونه خورد .... ماها هم رفتيم تو حياط ... 3 ديفرانسيل اومد سرمون ... اولش كلاس عادي بود ... مثل هميشه خميازه و اينا ... 4.30 استراحت داد ، 4.45 برگشت ... ديگه كم كم خميازه ها داشت عميق تر ميشد ... منم كه رسما" خواب ! دستمو گذاشته بودم زير چونم داشتم درسو گوش مي دادم ... يهو انگار از پريز بكشنم .. ولو شدم رو بغل دستيم و از خواب پريدم ! 6.15 باز استراحت داد ... هوا ديگه خيلي تاريك شده بود ! چراغم كه روشن نكرده بودن تو حياط ... فقط يه چيزاي سياهي ميديدي كه دارن چيزي مي خورن ! ... خلاصه 6.30 يهو يكي از بچه ها داد زد : يه چيز سياهي داره از اونور حياط رد ميشه ، فكر كنم آقاي **** ـه ! بريم سر كلاس ! ... ديگه اين زنگ كه محشر بود ... تا معلم روشو مي كرد طرف تخته ، همه سرشون ميوفتاد رو ميز ، تا بر ميگشت ، همه بلند ميشدن ! خنده بود ! ... ديگه 7.15 بود تعطيلمون كرد ! منم پرواز كردم طرف در رسما" !
***
تو راه برگشت تنها كاري كه مي تونست منو از اون خواب آلودگي و سر درد نجات بده اين بود كه مثل هميشه شيشه رو بدم پايين و صورتم رو بگيرم جلوي باد ... انقدر كيف ميده !
***
خلاصه اينم اول مهرم بود ! ... روز مسخره و چرت و پرتي بود كلا" ! ...
و خب ... بدون شهرزاد ...


