تبليغاتX
شطرنج رویایی ...

شطرنج رویایی ...

خودت باش ...
خودتم نمي دوني چي مي خواي ! رفتارت داره آزارم مي ده ... تمام مدت حرفي كه ديروز زدي داره تو سرم مي چرخه ... چي مي خواي جدا" ؟! ... شايدم مي خواي چيزي رو ثابت كني ... خب چي رو ؟! ... شايدم چون نمي توني مثل من باشي داري عذاب مي كشي ؟! ... هر كسي خودشه !‌... چرا مي خواي خودتو مثل من كني ؟! ... از من يكي هست ... از تو يكي هست ... از اون يكي هست ... و به قول قيصر از اون چهارم شخص مجهول هم يكي هست ... خودت باش ... فقط خودت باش ...
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت19:42توسط الی کاک |
گيتار و آرامش !

چقدر خوبه كه هميشه تو بدترين مواقع گيتارت مي تونه آرومت كنه ...

و خوبتر از اون اينه كه وقتي عصباني هستي هيچ نتي رو فالش نمي خوني ! ... D: ... !

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت15:23توسط الی کاک |
a little privacy

يه موقع چشم باز مي كني و ميبيني ااا ... چه گندي زدي ... حالا بيا و جمعش كن ... !

‍و تنها كاري كه در اين مواقع ميشه كرد اينه كه بخندي و بگي بيخيال !‌ حالا كه كردي ...

مثل همون كه مصدق ميگه : گيرم كه آب رفته به جوب آيد ، ‌با آبروي رفته چه بايد كرد ... ؟!! 

بيخيالش شو چون اگرم با ميل خودت اين كار رو نكني ،‌  من مجبورت مي كنم ... ! خوش باشي ... !

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت19:9توسط الی کاک |
بعضي چيزا چقدر خاطره ميشن ...

لالا ...

گيتار ...

شهرزاد ...

عربي (:-s ) ...

گربه ...

پارك ...

مير حسين موسوي ...

جان مريم ...

روز خاطره انگيزي بود ...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت22:24توسط الی کاک |
اينه معني روزمرگي
 

به قول غزال يه چيزايي يه روز رحمته يه روز زحمت... !

***

 ميگه آره جون خودت... !

(باور نمي كنه كه! چيكار كنم خب! مي خواد باور كنه، نمي خواد نكنه!)

***

 يعني ميشه اين امتحانا تموم شه ؟!

***

 مدرسه ي خوب ... !‌ روزي يه لوح ... ! هديه ميده با روبان سبز ... !‌ شايد تبليغ مير حسين ... ؟!

***

 آخه اينم سوال بود واسه زبان فارسي طرح كرده بودين ... ؟!! خيلي بي انصافي بود سوالا ... !‌

آهاي ... من اعتراض دارم ... :|

***

چقدر بارون ديشب رو دوست داشتم ... خيلي لطيف بود ...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت14:6توسط الی کاک |
روزگار غريبيست نازنين ...
يه سري مسائل جديدا" داره دور و برم اتفاق مي افته كه پيش زمينه هاي رشد شاخ روي سرم رو داره فراهم مي كنه كم كم ...

***

چقدر بعضي از آدما رو اعصابم راه ميرن ... !‌ واستادم مثل آدم،‌ اول كه اومده همينطوري هل ميده (!) بعد ميگه :‌"‌برو بشين ،‌بيام كنارت بشينم "‌ ... !‌ گفتم : " كي گفته من مي خوام بشينم ؟!!!! :| " ... ! ملت خجسته شدن ... !

***

بازم تسليت ... غم آخرتون باشه ... 

***

... !

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت13:13توسط الی کاک |
رفتم و بار سفر بستم ...
چقدر جالب بود ... بعد از مدتها امروز دوباره سوار اتوبوس شدم ...

توي يكي از ايستگاها يه پير مردي اومد تو ... يه فلوت توي دستش بود ... زياد جالب نمي زد البته ...

يعني 6-7 تا نت رو از بم به زير ميومد ، بعد تو يه پوزيسيون ديگه جوابشون رو ميداد ... ( نمي دونم مال فلوت رو همميگن پوزيسيون يا نه ؟! ولي خلاصه نت ها رو يه پرده عوض مي كرد و حالت سوال و جواب درست كرده بود !‌)

مدل خوبي رو انتخاب كرده بود به شرطي كه درست ادامش مي داد ... اينطوري كه يه سري نت خاص رو انتخاب كرده بود آدم رو خسته مي كرد....

خلاصه يه مدت زد ... بعد قطع كرد و زد زير آواز ... يه چيزي خوند كه تا حالا نشنيدم بودم ... انصافا" صدا داشت ... يه صداي بم كه راحت مي تونم بگم صداي چندين تا نت رو از تو صداش ميشنيدم ... و اين خيلي عاليه ... ! ديگه سيل پول بود كه به طرفش رفت ...

دوباره شروع كرد فلوت زدن كه يه پيرزن به قولي اهل دل از اونايي كه تو نگاهش هزارتا حرفه گفت بي خيال فلوت بشو و خودت بخون ... از هايده ... پير مرد گفت كه : هنردوستان عزيز ، آهنگي خواست از هايده كه براتون مي خونم ... همه براش دست زدن ... يه دونه از اون دست آدمايي كه رو اعصاب منن گفت : "دست نزنين ... شب عزاست " منم تو يه ثانيه به حالت :| در اومدم ... خلاصه ....

زد زير آواز ....

رفتم رفتم

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم

از عشق تو جاودان ماند ترانۀ من

با یاد تو زنده ام عشقت بهانۀ من

پیدا شو ماه نو گاهی به خانۀ من

تا ریزد گل از رخت در آشیانۀ من

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم



آهم را میشنیدی به حال زارم میرسیدی

نازت را می خریدم تو ناز من را میکشیدی

به خدا که تو از نظرم نروی

چو روم ز برت ز برم نروی

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم



اگر مراد ما برآید چه شود

شب فراق ما سر آید چه شود

به خدا کس ز حال من خبر نشد

که به جز غم نصیبم از سفر نشد

نروی یک نفس ز پیش چشم من

که به چشمم به جز تو جلوه گر نشد

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم


و طبق معمول منو برد تو فكر ...

كاملا" ناخودآگاه نگاهم خيره مونده بود به پيرزن و صداي اون پير مرد رو گوش مي كردم و رفته بودم تو عالم خودم ...

وقتي به خودم اومدم كه موقع پياده شدن بود ... آخرين چيزي كه ديدم برق اشكي بود كه تو چشماي پيرزن معلوم بود و صداي بم مرد كه مي گفت :

رفتم و بار سفر بستم .......

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت19:6توسط الی کاک |
... !

اكثرا" اينطوري هستن ... بعضي وقتا از اونور مي افتن پايين ... بعضي وقتا از اينور ... ! حد وسط هم ندارن اصولا"‌!

يا سياهه سياه ... يا سفيده سفيد ... خاكستري هم نداريم ...

هر كي هم سعي مي كنه ثابت كنه كه خودش بهتر و برتر از بقيس ... !

و اين فكراشون آدم رو متنفر مي كنه ... !

از يه چيز ديگه هم متنفرم : " دروغ " ... !

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت12:27توسط الی کاک |