تبليغاتX
شطرنج رویایی ...

شطرنج رویایی ...

مثلا" پرورش ... !

ملت فرهيخته ... !‌ ملت اديب پرور ... !‌ ملت دانش آموز پرور ... ! 

پوستر تبليغاتي دادن موسسه ي ... ولش كن ، اسمشو نگم بهتره ... !‌

اولين چيزي كه جلب توجه مي كنه : 

" خفن ترين همايش كنكور 89 "

خب آقا ! اگه مي خواين جلب توجه كنين سطح گرافيكي كاراتونو بالا ببرين !‌ نه اينكه بخواين اينطوري بنويسين !

بعد مي خوان دانش آموز پرورش بدن مثلا" ... !

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت11:20توسط الی کاک |
حالم به هم مي خوره از فرشته هاي الكي ...

و در ادامه دنبال يه چيزي مي گردي كه خودت هم نمي دوني چيه ... مي گردي ... پيداش نمي كني ... شايدم پيداش كردي اما از اونجايي كه نمي دوني دنبال چي هستي يه نگاه سر سري بهش انداختي و ازش گذشتي ... اميدوارم همچين اشتباهي پيش نياد ...

امشب دلم مي خواست يه شب راحت رو پشت سر بزارم تا از فردا با انگيزه شروع كنم ...

يه روز خيلي خوب رو ... يه فرداي روشن رو ... يه روزي كه شايد سرنوشتم رو عوض كنه اگه ازش درست استفاده كنم ...

اما امروز خوب نگذشت ... دنبال بهانه نيستم تا فردام رو شروع نكنم و توي امروز درجا بزنم .... اما امروز خوب نگذشت ...

شايد اگر يه سري حرفا و اتفاقا نبود ... امروز ميشد يكي از بهترين روزاي زندگيم ...

بارون ... گيتار ... خوش گذروني با دوستا ... و همه ي اينا ميتونن يه روز عالي رو درست كنن ... اما يه چيزايي خوشياي آدم رو داغون مي كنه ...

شايد نبايد اين حرفا رو اينجا بنويسم ... شايد بايد يه جاي ديگه مي نوشتمشون ... اما ... بي خيال ... حتي حوصله ندارم بك اسپيس بزنم و سه نقطه هام رو پاك كنم .... ! فقط دارم مي نويسم .... مي نويسم تا اينجا بمونه و بتونم با خيال راحت از حافظم پاكشون كنم ... !

نمي خوام بزارم يه آدم كثيف زندگيمو خراب كنه ... نمي خوام بزارم يكي به خاطر اينكه خراب كاري هاشو قايم كنه منو و بهترين دوستم رو بفروشه ... نمي خوام بزارم يكي منو و دوستم رو بازيچه ي دستش بكنه و وجهمون رو جلوي يكي ديگه خراب كنه ...

نمي خواستم بنويسم .... اما  وقتي ديدم بهترين دوستم رو هم داغون كرده ديگه تاب نياوردم .... شايد اگه اون ناراحت نمي شد خودم با خودم كنار ميومدم و بروزش نمي دادم .... اما دوست نداشتم ناراحتي اون رو ببينم ...

اه ... بيخيال ...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت22:43توسط الی کاک |
سوختم ... باران زد و ...

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني

شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني

آه باران من سراپاي وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت20:35توسط الی کاک |
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ...

 

حالم بد نيست غم کم می خورم

کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب !

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!

من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن

من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود

قصه هايم را خريداری نبود ...

وای ... رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلی، کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم "

 

***

پ.ن: جالبه ! سالی به دوازده ماه این شعر وصف حالمه ...

پ.ن: اول خواستم " ما ز یاران " حافظ رو بزارم ... دیدم این نزدیک تره !

پ.ن: و حالم از یه سری کارا و حرفا به هم می خوره ...

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت11:40توسط الی کاک |
بازم همون احساس عجیب ...
بازم پنجم اردیبهشت بود و همون احساس همیشگی ...

بازم بزرگداشت سعدی بود و وفات سهراب و وفات ملک الشعرا ...

بازم تولدم ....

ابن بار ترانه ی نامعلوم پشت چراغ بود و یه پایان مبهم برای یه آهنگ ...

و خبر یه فوت تازه ...

به هر حال زندگیه دیگه ... !

تولدم مبارک ...

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت1:27توسط الی کاک |