تبليغاتX
شطرنج رویایی ...

شطرنج رویایی ...

وای باران ، باران ... پر مرغان نگاهم را شست ...
 

وای باران ، باران ...

شیشه ی پنجره را باران شست ...

از دل من اما ...

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!! ...

 

(( حمید مصدق ))

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت21:47توسط الی کاک |
کفشهایم کو ... ؟
باید امشب بروم ...

 

***

پ.ن : از دیشب این شعر توی ذهنم تکرار میشه ... نمی دونم چرا ... !

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت10:18توسط الی کاک |
قطره و بارون
...

از دیشب هوا ابری بود ... و باد شدیدی میومد ...

صبح زود بیدار شدم ... با صدای تق تق یه چیزی از روی تراس ...

بله ... باد انقدر شدید بود که قطره های بارون رو می کوبوند به پنجره ...

و من چقدر عاشق بارونم ... ۸->

و فکر کنم جواب جناب آریل باشه که گفتن گریه کن در حد نوشتن ...

دیدین جناب درخشان ؟!

انقدر باریدیم که اشک کم آورد ...

به جای قطره و بارون رفت سراغ دونه و برف ... !!

 

***

 

پ.ن : یادم رفت بگم ! این منظره ای بود که امروز باهاش مواجه شدم ... از تراس اتاقم ازش عکس گرفتم ... چون با گوشی گرفتم کیفیتش بده ... !

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت10:57توسط الی کاک |
!! ... Hey ! You
 

هی صورت مسئله رو پاک کن ... اینکار شده عادتت ... !

ولی می دونی عزیزم ... خیلی کار بدیه ... سعی کن مقابله کنی با مشکلاتت ... نه اینکه بخوای فرار کنی ازشون !! 

+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت20:35توسط الی کاک |
سخت دنبال همان شعر نابی هستم که کند آرامم ...
 

می گذرد .. به همین سادگی ... به همان سادگی که شروع شد ...

چیزی برای گفتن ندارم ... اما دستهایم آزادم نمی گذارند ...

گرفتار کلمه ای شدم ... به قول سهراب " واژه ای در قفس است " ...

کلمه ای که خودم هم نمی دانم از چیست ... و برای چه می خواهد به قلم آید ...

دنبال شعر ناب می گشتم ... نیافتم ... کلمه ها گریزانند ... و این یک ، رهایم نمی کند ...

حتی حاضر نیست پدیدار شود ... تنها وسوسه ای در دل می کارد که : هستم ... مرا بیاب ...

شاید یافتمش ... شاید ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت21:7توسط الی کاک |
چهارم شخص مجهول و گوشهای مخملی ... !
تقصیر ما نیست ...

بی گمان بازی زندگی همین است که می بینیم ...

...

نه ! ... همین است که می بینم ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت11:15توسط الی کاک |
افسانه ای بیش نیست ... !

آنگاه که صدای زوزه ای را از دور شنیدی ایمان بیاور که تغییر افسانه ای بیش نیست ...

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت19:39توسط الی کاک |
جدا" چرا ؟!!
 

نمی خوام گله کنم ... ولی ...

یکیشو که بیخیال ... اصلا" گفتن نداره ... خودش باید متوجه باشه که نیست !

اون یکیش اینه که خب ...

امروز دم ظهر خیلی هوس تاب بازی کردم ...

اوصولا" دوست دارم آروم آروم تاب بخورم ...

با مامان رفتیم پارک ...

نشستم روی تاب و تازه داشتم آروم می گرفتم که :

 

نگهبان : ببین آقا جون ، واسه من مسئولیت داره ها ...

من : ( نگاش کردم ) ...

ـ اینجا اگه چیزی خراب بشه میان میزنن پس کله ی ما ... !

ـ خب چه فرقی داره ؟! منم بچه ام هنوز ... فقط چون سنم از ۱۲ سال بیشتره نباید بشینم ؟!

ـ می دونم ... اما واسه ما مسئولیت داره ...

ـ  ...

و بلند شدم ... گفت :

ـ بشین بابا جون ... فقط گفتم که بدونی ...

من :  ... مرسی ... خدافظ !

و دلم گرفت ... نمی دونم گناهم چی بوده ... چون سنم از نظر اونا زیاده نباید روی تاب بشینم ؟! ...

برای این نباید ... ؟!!!!

جدا" چرا ؟!!!

...

 

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت22:33توسط الی کاک |