یه چیزی هست ...
مثل همیشه ی وقتایی که سال نو میشه ...
دم سال تحویل همیشه یه چیزی هست ...
یه حس عجیب ... بین دلهره و شادی و غم ...
انگاری که ... بیخیال ... مهم نیست !
خواستم بنویسم تا عید رو به همه تبریک بگم ...
یه بهار ِ سبز ِ سبز تو راهه ...
پارسال ( سال ۸۷ ! ) از لحاظ رنگی می تونم بگم شاید یک سومش خوشرنگ بود !
دلم می خواد امسال همش رنگی باشه ...
یه سال خوب و پر از عشق واسه همه ...
نمی خوام شعار بدم ! ولی دلم می خواد حالا که سال نو شده ، نمی گم همه ... خودمو می گم ... عوض بشم ... بشم همونی که باید !
(( سال نو به همه مبارک ))
یه چیزی تو همشون مشترک بود ... اونم حس بیخیالی و خوشحالی بود ... خیلی از خدا خواستم خوشیشون تا ابد براشون بمونه ...
منم درسته هنوز بچم ... ولی ... انقدر چیزا هست واسه مشغولی فکرم که حتی یادم نمیاد آخرین دفعه ای که سوار تاب شدم یا از سرسره سر خوردم کی بوده ... ؟؟ ... یا حتی آخرین باری که دنبال کسی کردم ...
غبطه خوردم ... به خوشحالیاشون ... به بی خیالیاشون ... به سرزندگیشون ... و به خیلی چیزای دیگه ...
الان دقیقا" حس دکتر شریعتی رو دارم وقتی می گفت :
" كاش مي شد به زماني برگردم كه تمام غمم شكستن نوك مدادم بود " ...
آره ، منی که دعا می کردم کسایی که امسال فوت می کنن تو دور و برم بیشتر از اونایی که اسمشون توی پست قبلی بود نباشه ... سرم اومد ...
داداش سروشم ...
دیروز وقتی ایمیل یکی از دوستام رو که خبر فوت داداش سروشم رو داده بود دیدم ،رسما" می تونم بگم شوک شدم ... وقتی به خودم اومدم دیدم صورتم خیسه ...
باورم نمی شد ... اصلا" قرار نبود اینطوری بشه ... تازه می خواستیم با هم حرف بزنیم ... هنوز نشده بود که ... جواب یکی از ایمیل هاشو که دادم دیدم دیگه جوابمو نداد ... چند وقت بعد خبر شنیدم که تو بیمارستانه ... اصلا" امکان عقلانی نداشت که دیگه زنده نمونه ... ولی دیروز ...
گشتم ... گشتم که گل مورد علاقشو پیدا کنم و بزارم توی پستم ... ولی پیدا نکردم ...
دلم برات تنگ میشه داداش مهربونم ...
روحت شاد ... ![]()


