چقدر زود دیر می شود ... !!
یادمه زمستون پارسال بود ... چقدر دلم واسه اون بید مجنونی که توی حیاط بود می سوخت ... نه برگی ... نه چیزی ... شاخه هاش خالی خالی بود ... چقدر دلم می خواست کمکش کنم ... اما تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که دعا کنم تا زود تر بهار بیاد تا باز شاخه هاش پر بشه ... تا باز جون بگیره ... بهار اومد ... چقدر خوشحال بودم که شاخه هاش پره ... چه خوشحال بودم که سر زندس ... چشمامو بستم و باز کردم ... شاخه هاش خالیه ... باز بی بار و برگه ... باز انگاری سردش شده و احتیاج به یکی داره که بغلش کنه تا وقتی که بهار برسه و برگاش برگردن و گرمش کنن ... آره ! زمستون شده ... یه ماه هم از شروعش گذشته ... مثل باد ... اما بازم بهار میاد ...
***
چقدر حس خوبیه که امتحانا تموم شد ... این پنج شنبه هم بیاد و بره دیگه همه ی دغدغه ها تمومه ...
+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت19:31توسط الی کاک |


