تبليغاتX
شطرنج رویایی ...

شطرنج رویایی ...

از بد اندیشان نیندیشم که یار من تویی

فارغم از دشمنان تا دوستدار من تویی

خاطر از دم سردی باد خزانم ایمن است

کز حدیث تازه و رنگین بهار من تویی

بهره یاب از دولتم تا با توام خلوت نشین

بر کنار از محنتم تا در کنار من تویی

این حریفان در شب عشرت مرا یارند و بس

روز محنت آن که می آید به کار من تویی

از دل افسرده جز افسرده دل آگاه نیست

آنکه داند وحشت شبهای تار من تویی

اختر بیدار داند حال شب ناخفته را

باخبر از دیده ی شب زنده دار من تویی

دوری ظاهر دلیل دوری دل نیست ، نیست

با توام دیگر چرا در انتاظر من تویی

خواجه ی شیراز گوید با تو از بام سپهر

کای سخن گستر به عالم یادگار من تویی

با تولای تو از دشمن نیندیشد رهی

بنده ی من شد فلک تا غمگسار من تویی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت12:12توسط الی کاک |
شعر عاشقونه گفتن ... !
در اتاقی دلگیر ، طعم تلخ سیگار

مدرک پی . اچ . دی ، بر فراز دیوار

صف کوتاه شعور ، صف طولانی نان

قرص ، ده تا ده تا ، چای ، لیوان لیوان

نرودا در تبعید ، مرگ پاک لورکا

لحظه ای با نیچه ، سفری با کافکا

کاتبان در مسلخ ، این جماعت در خواب

صادق زنده به گور ، بوف کورش نایاب

قهوه ی تلخ خاچیک ، فال شیرین مادام

قلمی بی جوهر ، جدولی نیمه تمام

شاملو در محبس ، شعر غمگین فروغ

دوستت دارمها ، همه نیرنگ و دروغ

لاشه ی اندیشه ، دفن در پرلاشز

از خود ژان پل سارتر تا کلام مارکز

پوزه بند سانسور ، شیهه ی یک شاعر

عشق زیر پوتین ، مردمان هـِ عابر !

شعر عاشقونه گفتن این روزا باعث خندس

وقتی تو دل گلوله شوق کشتن پرنده س

 

( شاهکار بینش پژوه )

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت18:44توسط الی کاک |
دستهامان نرسیده ست به هم ...

از دل و دیده ، گرامی تر هم آیا هست ؟!

ـ دست ،

آری ! ز دل و دیده گرامی تر :

دست !

 

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدر تر است .

هرچه حاصل کنی از دنیا ، دستاوردست !

هرچه اسباب جهان باشد در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!

 

شرف ِ دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست ...

 

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبار ترین نومیدی ،

بارها بر سر خود بانگ زدم :

ـ هیچت ار نیست ، مخور خون جگر ، دست که هست !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به کار !

کوه را چون پر ِ کاه از سر راهت بردار !

 

وه چه نیروی شگفت انگیزیست ،

دست هایی که به هم پیوستست !

به یقین ، هرکه به هر جای در آید از پای

دست هایش بستست !

 

دست در دست کسی ،

یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی ،

یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر

دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؟!

 

لحظه ای چند که از دست طبیب ،

گرمی ِ مهر به پیشانی بیمار رسد ،

نوشداروی شفابخش تر از دارو هاست !

 

چون به رقص آیی و سر مست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !

لشکر ِ غم خورد از پرچم دست تو شکست !

 

دست ، گنجینه ی مهر و هنر است :

خواه بر پرده ی ساز ،

خواه بر گردن دوست ،

خواه بر چهره ی نقش ،

خواه بر دنده ی چرخ ،

خواه بر دسته ی داس ،

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

 

آنچه آتش به دلم می زند اینک هر دم

سرنوشت بشر است ...

داده با تلخی ِ غمهای دگر دست به هم !

 

بار ِ این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیدست ، ولی

دست هامان ، نرسیدست به هم !

 

(( فریدون مشیری ))

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت13:7توسط الی کاک |