تبليغاتX
شطرنج رویایی ...

شطرنج رویایی ...

سیاوش

با هر که سخن گفتم ، در خود گره ای گم بود

 

چون کرم شبان تابان ، میتابی و میتابم

 

بر هر که نظر کردم ، گریان و پریشان بود

 

چون ابر سبک باران ، میباری و میبارم

 

من درد محبت را  هرگز به تو نسپردم

 

این عقده ی دیرین را ، میدانی و میدانم

 

بر مرثیه ام بنگر ، نقش رخ خود بینی

 

 این قصه ی  غمگین را ، میخوانی و میخوانم

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت18:34توسط الی کاک |
فریدون
غم آمده ٬ غم آمده ٬ انگشت بر در می زند

هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر می زند

ای دل بکش یا کشته شو ٬ غم را در اینجا ره مده

گر غم به اینجا پا نهد آتش به جان در می زند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا !؟

غم با همه بیگانگی ٬ هر شب به ما سر می زند !!

 

(( فریدون مشیری ))

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت10:54توسط الی کاک |
جشن تولد عبید ...
داشتم نت گردی می کردم ... رسیدم به یه وبلاگی -----> این

بعد یه شعری توش بود که خودم خیلی خوشم اومد یه قسمتهایی رو میذارم ... کاملش توی اون سایت هست .

جشن تولد عبید

جشن میلاد عبید است این زمان
پـای مـی‌کــوبـنــد رنــدان جـهـــان

اندک اندک جمع مستان می‌رسند
شـاعـران اهــل کـاشــان می‌رسند

شاعــران از شهــر شیــراز آمده
با هــــزاران عشـــوه و نــاز آمده

حافظ از خللـر شـراب آورده است
یک بغل حرف حساب آورده است

بعد از آن نوبت به سعدی می‌رسد
رنـــد شـیــــرازی بـعــدی مـی‌رسد

از گـلستـانـش ورق آورده است
گل طبق روی طبق آورده است

در کـنــار رابــعــه، پـرویــن، فــروغ
و خلاصه می‌شود مجلس شلوغ

چند شاعر اهل حال و مَشتِ مَشت
وارد مـجـلــس شــدنـد از راه رشــت

طالب از آمل، ز لاهیجان حزین
آمــــده با وانـــت مـمـــد معیـن

سید اشرف چون نسیمی از شمال
مـی‌رســد با چنــد کـیســـه پـرتقـال

هـمـره ایشـان جنـــاب مولـــوی
هـدیـــه آورده کــتــاب مـثـنـــوی

زنــگ زد آنـجــا مـوبایـل مـولـوی
گفت: الو، به ! بیدل آقا دهلوی!

گفــت پــروازم اگـــر تأخیــر داشـــت
این امیر خسرو کمی تقصیر داشت

آشپــزش را گفـــت آقـای عبیــــد
جشن میلاد من است و روز عید

می‌رسد از هند مهمانی عزیز
در غذایـش بیشتـر فلفـل بریز

(بوی جوی مولیان آید همی
یــاد یــار مهــربان آیـد همی)

شــاعـــران تـا از در آمـــد رودکـــی
می‌کنند احساس طفلی، کودکی

طبع فردوسی، حماسی می‌شود
ناگهان شعرش سیاسی می‌شود

تـنـد بـــرمــی‌خیــزد از روی زمـیــن
رودکـــی گــوید  : ابـوالقاسـم بشیـن

هرکسی هرجای مجلس هر طرف
مـی‌کند خـود مشکلـش را برطـرف

وحشی و اهلی کمی قاطی شدند
بعــد هـم مشغـــول الـواطـی شدند

ایــرج آنجــا سرفرازی می‌کند
با جوانی، حکم بازی می‌کند

تا نـگه عـارف به ایرج می‌کند
گوشه ابروی خود کج می‌کند

مـی‌نهــد پـا پیـش، آقـای وصـــال:
جان من این دفعه را هم بی‌خیال

یک طرف سعدی و عرفی و سروش
خــواجوی کرمان و بانگ نوش نوش

آن طــــرف شـور نظـامی را ببین
جـام گـــــردانـی جــامی را ببین

می‌کشد خیــام سویـی عربده
گویدش عطار: همشهری بَده !

می‌رسند از راه جمعی محتسب
می‌شـود اوضـاع مجلـس منقلب

انـوری هـمــراه بـا ابـن یـمیــن
می‌خزد پشت دقیقی و حزین

فتحعلـــی خـان صبـــا گــویـد چنیـن
پیش می‌آد این مسایل هول نشین

این قـضیـه زود سَمبَـل می‌شود
یک تراول می‌دهیم حل می‌شود

شــاهِ عـرفـان نـعـمـت الله ولـی
محتسب را گفت با صوت جلی

گویمت یک نکته آن را گوش کن
ور خطـا گفتـم مـرا خاموش کن:

پشــت بــر ایــن حـلقـــه رنـدان مکن
(هرچه خواهی کن و لیکن آن مکن)

عباس سجادی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت19:44توسط الی کاک |
گوگوش

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته دو تا تنها یکی شون تو یکی شون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد سخت خارا

زده قفل بی صدائی به لبای خسته ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه ی عشق من و تو قصه هست قصه دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهائی مرگه تا رها بشیم بمیریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه ...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت14:0توسط الی کاک |
بارون ...
بی سرانجام ...

توی فکر آسمونه ...

که بباره

بلکه تو قطره ی بارون

بتونه اشک خدا رو هم ببینه ...

نمی دونه

حتی اشکم

دیگه فایده ای نداره ...

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت15:4توسط الی کاک |
فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد ...

من میگم منو شکستن

چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه

ماه امید شب من

من میگم اخه دلم بود

اونکه افتاده به خاکت

تو میگی سرت سلامت

آینه ها زلال و پاکه

اینکه فاصله ها رو

نمیشه با گریه پر کرد

یکیمون نهال سرخوش

یکیمون پاییزه پر درد

من میگم فاصله مرگ

بین دستای تو تا من

تو میگی زندگی اینه

حاصل عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم

یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره

من که چیزی نمیبازم

من میگم اینجا رو باختی

عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود

تو یک برگی توی این باد

 

(( شهرام دانش ))

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت22:2توسط الی کاک |