زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا ...
( گروس عبدالملکیان )
---
همیشه شعراش دیوونم می کنه ...
انگاری که آدم با خودش زمزمه می کنه ... پرت میشه رسما" ... از همون ارتفاع مرگ آور ... من در این تاریکی ... من در این تیره شب جان فرسا ... همونطور که میوفتم پایین فکر می کنم چرا آخه ؟ ... تنها چیزی بود که فکرشو نمی کردم ... پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دور دست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری ... من ، ماهی خسته از آبم ... تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است ... پس روزهایمان همین قدر بود ؟! و زندگی آنقدر کوچک شد ، تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم ، افتادیم ... افتادیم ... افتادیم ... نه ... یادم اومد ... تنها بودم ... تو نیفتادی ... من تنهایی افتادم ... تنهای تنها ... اون موقعی که شاید باید دستمو می گرفتی تا اینکه بخوای دستمو ول کنی ... و بار ها و بارها ... افتادم ...
****
فقط نوشتم ، چراشو نمی دونم ! ... مصدق و عبدالملکیان هم قاطیش بود ... منظورم هیچ شخص خاص یا چیز خاصی هم نبود ... فقط نوشتم ... همین ....
نمي دونم چطوري شروع كنم! دلخورم! منتظر بودم تا آلبوم آخ رو بشنوم... با انتظاري كه از نامجو داشتم فكر مي كردم بايد كار شاخي از آب در بياد... اما... "اصلا" " اون چيزي كه مي خواستم نبود... اصلا"... مخصوصا" شعراش... البته آهنگسازي آلبوم قوي بود... نمي دونم... اميدوارم اگر آلبوم جديدي داد و من "حوصله" كردم كه بگيرم ، مثل كاراي قبليش خوب باشه ... اصلا" انتظار نداشتم!
ديدم من هرسال راجع به اول مهر نوشتم ، بعد امسال اگه ننويسم اصلا" انگاري شب خوابم نميبره !
پس مي نويسم ( اصلا" انگار به من نيومده اين وبلاگو بزارم كنار ! )
اول اينكه آخرين نفري بودم كه رسيدم مدرسه طبق معمول ! :دي ! بعد سه ساعت توي 6 تا ليست گشتم و اسمم رو پيدا نكردم ، از آخر ديدم تو اولين ليست بودم و چشام آلبالو گيلاس چيده باز ! بعد يهو يكي رو اونور حياط ديدم .... اي خدا چقدر قيافش آشناس ... مينوش پازوكي ... يكي از دوستاي دوران راهنمايي ... البته خب رشتش تجربيه ! ... بعد همه ي اينا به كنار ... هي وسط حرفاش مي گفت دوستم هيوا ، دوستم هيوا .... منم اصلا" فكرشو نمي كردم كه آخه !... بعد گفت از نفيسه پرسيده بودم و گفته بود كه توام تو اين مدرسه اي ! به هيوا كه گفتم انقدر ذوق كرد ! ... گفتم مينوش ... منظورت از هيوا ، هيوا عبدهو كه نيست ؟! ... گفت چرا ! دقيقا" منظورم همونه ! ... فكر كنم صداي جيغم اونموقع گوش مديرم كر كرد ! ... دوستي كه توي دبستان باهاش بودم ... يه سال هم كه خونه هامون خيلي به هم نزديك بود رسما" صبح تا شب يا من پيش اون بودم يا اون پيش من ! ... دوباره بعد از اين همه سال پيداش كردم ... باورم نميشه ! ... خلاصه رفتيم توي سالن ( حدودا" 300 نفر ! ) هواي گرم و اينا ... ! مدير شروع كرد به صحبت ... منم يهو دلم واسه خانوم دهستاني تنگ شد ... چقدر وقته كه نديدمش ... همون حرفاي هميشگي كه گوشي نيارين ، ابرو بر ندارين ، درس بخونن و از اين جور چيزا ! يك ساعت بعدش رفتيم سر كلاس ...
قربونش برم اولين روز مدرسه رو كه با ديفرانسيل شروع شد !!! انگاري آدم داره كابوس مي بينه ! معلمه اومد تو و خلاصه شروع كرد به حرف زدن ... بعد از نيم ساعت معرفي و اينا و كلي حرف زدن گفت : خب ! به نام خدا ! خيلي سعي كردم نخندم !
زنگ دومش شيمي بود ... منم كه عاشق شيمي ... منتظر بودم يه آدمي بياد تو كه تا ميبينمش عاشقش بشم ! ... اما خب ... خورد تو ذوقم ! اول اينكه انتظار داشتم يه خانوم مو سفيد سن بالا ببينم ... كه خب ! فكر كنم بيشتر از 35-36 نداشت ! ... بعد هم مثل سگ ! نه از اون سگاي دوست داشتني ! چون بعضي از آدما با اين كه سگن ، ولي آدم خيلي دوستشون داره ! ولي اين از اون سگا بود كه با يه شيشه عسل هم ... اصلا" حيف اون عسل ! ... خلاصه اومد گفت من فلاني ام ( فاميلش يادم نيست ) خب ،من يه امتحان تعيين سطح ازتون مي گيرم ،20 دقيقه وقت دارين ! كاغذ داد ! ... منم كه از شيمي 3 هيچي يادم نبود ! بعد از 20 دقيقه با يه لبخند مليح ، پاسخنامه ي سفيدمو دادم دستش ! ... گفت واسه هفته ي بعد ازتون از واكنشاي كتاب 3 يه امتحان مي گيرم ( كه البته ميشه همين شنبه ! ) ... بعدم شروع كرد درس دادن ! :|
زنگ سوم هندسه تحليلي ! معلمش خيلي گوگولي بود ... اول معرفي و اينا ! بعدم شروع كرد درس دادن !...
زنگ چهارم هم فيزيك ... بد نبود معلمش !اونم مثل معلم تحليلي !
***
2.15 زنگ خونه خورد .... ماها هم رفتيم تو حياط ... 3 ديفرانسيل اومد سرمون ... اولش كلاس عادي بود ... مثل هميشه خميازه و اينا ... 4.30 استراحت داد ، 4.45 برگشت ... ديگه كم كم خميازه ها داشت عميق تر ميشد ... منم كه رسما" خواب ! دستمو گذاشته بودم زير چونم داشتم درسو گوش مي دادم ... يهو انگار از پريز بكشنم .. ولو شدم رو بغل دستيم و از خواب پريدم ! 6.15 باز استراحت داد ... هوا ديگه خيلي تاريك شده بود ! چراغم كه روشن نكرده بودن تو حياط ... فقط يه چيزاي سياهي ميديدي كه دارن چيزي مي خورن ! ... خلاصه 6.30 يهو يكي از بچه ها داد زد : يه چيز سياهي داره از اونور حياط رد ميشه ، فكر كنم آقاي **** ـه ! بريم سر كلاس ! ... ديگه اين زنگ كه محشر بود ... تا معلم روشو مي كرد طرف تخته ، همه سرشون ميوفتاد رو ميز ، تا بر ميگشت ، همه بلند ميشدن ! خنده بود ! ... ديگه 7.15 بود تعطيلمون كرد ! منم پرواز كردم طرف در رسما" !
***
تو راه برگشت تنها كاري كه مي تونست منو از اون خواب آلودگي و سر درد نجات بده اين بود كه مثل هميشه شيشه رو بدم پايين و صورتم رو بگيرم جلوي باد ... انقدر كيف ميده !
***
خلاصه اينم اول مهرم بود ! ... روز مسخره و چرت و پرتي بود كلا" ! ...
و خب ... بدون شهرزاد ...
***
غزلك ببخش اگه وداعم عاشقونه نيست
وقت ِ رفتن ، روي گونه ، قطره اي روونه نيست
اينجا آدما همه با عقلاشون عاشق ميشن
توي شهر عاقلا جاي من ِ ديوونه نيست
غزلك ، با ما نگرد كه اعيونا نبيننت
تورو مثل ما خفيف و دست ِ كم نگيرنت
دور ِ من پيله نكن كه شازده هاي شهرتون
جاي شاخه هاي هرز از تو گلا نچيننت
آخه تو شهر ِ شما دل كه خريدار نداره
با فقيري مثه من اينجا كسي كار نداره
شماها حساب كتاب مي كنين و عاشق ميشين
ولي تو مرام ِ ما ، دل در و ديوار نداره ...
***
كيه كه آخر ِ ديوونگيه واسه چشات ؟
كيه جز من كه ميميره واسه لحن خنده هات ؟
كي واسه ات قصه ميگه شبا كه خوابت نمي ره ؟
كيه پا به پات مياد وقتي كه بارون ميگيره ؟
كيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا مي كنه ؟
اگه يك جرعه بخواي كويرو دريا مي كنه
يه شبه موي تو رو به صدتا مهتاب نميده
پات ميسوزه ولي تن به سايه و آب نميده
اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي يفتم
هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره
هنوزم مي گم خدايا كاشكي برگرده دوباره
***
من يه كوچه ، تك و تنها ، بي عبورم
اگه نگذري هميشه سوت و كورم
من يه برگم ، اگه باشي تو يه عابر
يا يه آبادي ، اگه باشي مسافر
رهگذر ! سكوت اين كوچه رو بشكن
تا سحر شه شب ِ تنهاي تو با من
حالا كه كوچه اميدش يه عبوره
نگو سخته ، نگو ديره ، نگو دوره
اگه دوري ، اگه نزديك ، اگه تنها ، اگه تاريك
همدم ِ غربت ِ تو منم ! همين كوچه ي باريك
شب ِ تنهاي تو بي كوچه كه انتها نداره
شب ِ من غير ِ قدمهاي تو كه صدا نداره ...
***
باورم نميشه دستات
توي دست ِ من نباشن
رو در و ديوار ِ خونه
گرد ِ تنهايي بپاشن
باورم نميشه چشمات
بره، مال ِ ديگرون شه
با غريبه آشنا شه
با غريبه مهربون شه
تو هموني كه مي گفتي
توي دنيا
هيشكي مثل من نميشه
تو هموني كه مي گفتي
كاشكي قلبم
مال ِ تو باشه هميشه ...
***
قشنگه نامه هات ولي
حس مي كنم واقعي نيست
از رو نوشتي ، اينجوري
نمره ي ديكته ات ميشه بيست
قشنگه نامه هات ولي
براي ديگرون ،نه من
دوست دارم كهنه شده
بسه از اين حرفا نزن
واسم مهم نيستي ديگه
نه تو ، نه كاغذاي تو
دل ديگه مشكي پوشيده
نشسته به عزاي تو
واسم مهم نيستي ديگه
ياد ِ تو مرده تو دلم
ديگه ازت بدم مياد
فقط همينه مشكلم
نگو كه قول ميدي بهم
نگو قسم خوردي ديگه
يه خورده ديره ، آخه تو
براي من مردي ديگه ...
---
ديشب بعد از مدتها دوباره كتاب "كافه نادري" رو برداشته بودم و مي خوندم ... يه سري از شعراشو خيلي دوست دارم ... گفتم به عنوان خداحافظي بزارم اينجا ... هميشه فكر ميكردم 80 سالمم كه بشه بازم با همه ي كمر درد و كوفتايي كه آدم تو پيري ميگيره حتما" ميام نت و وبلاگمو آپديت مي كنم ... اما الان ... آدم حتي نمي تونه دو دقيقه بعدشو پيش بيني كنه ! ... به هر حال دارم ميرم ... شايد واسه هميشه ... شايدم نه ! .... البته " هميشه " واسه هر آدمي يه مدت خاصي رو داره ! يكي هميشه براش 9 ساله ! يكي 2 ماه ! يكيم مثل من هميشه براش يعني تا آخرين لحظه اي كه قلبش ميزنه .... !! ... به هر حال ... چون نمي دونم كه برميگردم يا نه ، وبلاگم رو حذف نمي كنم ... چون اگه يه روزي برگردم كه البته احتمالش هست ،دوست ندارم برم يه جاي غريبه و از اول شروع كنم ... دلم مي خواد همينجا و همونجا ( اون يكي وبلاگم ) رو ادامه بدم ... دليل اينم كه عنوان پستم "خداحافظي از خودم " ـه (!) اينه كه اينجا رو رسما" هيشكي جز خودم نمي خونه و نمياد ! واسه همين از خودم خداحافظي كردم ... كماكان مي نويسم ولي رو كاغذ ... ديگه وبلاگ نه ... تا كي ؟ ... نمي دونم ... خداحافظ ... !
چقدر خوبه كه هميشه تو بدترين مواقع گيتارت مي تونه آرومت كنه ...
و خوبتر از اون اينه كه وقتي عصباني هستي هيچ نتي رو فالش نمي خوني ! ... D: ... !
يه موقع چشم باز مي كني و ميبيني ااا ... چه گندي زدي ... حالا بيا و جمعش كن ... !
و تنها كاري كه در اين مواقع ميشه كرد اينه كه بخندي و بگي بيخيال ! حالا كه كردي ...
مثل همون كه مصدق ميگه : گيرم كه آب رفته به جوب آيد ، با آبروي رفته چه بايد كرد ... ؟!!
بيخيالش شو چون اگرم با ميل خودت اين كار رو نكني ، من مجبورت مي كنم ... ! خوش باشي ... !


